|
شرق
-
بابك مستوفى
غوغا همه چيزش را بر مبنايي قرار مي دهد كه پيشتر بسياري از
فيلم هاي ايراني قديمي قرار مي دادند. ابايي هم ندارد كه آشكارا
تحسين اش را نثار آن فيلم ها كند؛ از «قيصر» و «گوزن ها» تا
بازيگران آنها «بهروز وثوقي» و «ناصر ملك مطيعي». فيلم هاي كيميايي
اصلا به شكلي الگوي سعيد سهيلي قرار گرفته اند: اين جا با قصه هاي
مشابه قيصر روبه رو هستيم؛ يك انتقام شخصي. خواهري از زندان
مي گريزد تا انتقام خواهر دوقلوي كشته شده اش را از زنان خياباني
بگيرد. ايده اوليه به رغم تكرار ي بودن مي توانست جذاب باشد به
خصوص كه اين جا قهرمان فيلم به يك زن تبديل شده و مي توانست انتقام
او معنايي فراگير داشته باشد و فيلم را به يك اثر فمينيستي تبديل
كند اما اين جا همه چيز به قدري در سطح مي گذرد كه هيچ اميد و
انتظاري برآورده نمي شود و فيلم به سختي مي تواند حتي تماشاگر عام
را به دنبال خود بكشد.غوغا اصولا بر ساختاري بنا شده كه زمان آن
گذشته است.
اين نوع لوطي گري ديگر چندان محلي از اعراب ندارد و اگر قيصر موفق
بود به شرايط زماني خاص خود بر مي گشت. اما حالا اين نوع لوطي گري
و اين نوع شخصيت ها به دل تماشاگر امروزي نمي نشيند، خصوصا اگر
فيلم به جاي پرداختن به لايه هاي ارتباط شخصيت ها و فراگير كردن
موضوع مطروحه هر چه بيشتر و بيشتر قهرمان پروري كند آن هم در مورد
شخصيت هايي كه به هيچ وجه همدلي تماشاگر را برنمي انگيزند.هر چهار
شخصيت اصلي اثر كاملا توخالي و پرداخت نشده به نظر مي رسند؛ چه
خبرنگاري كه تماشاگر فرصت كوچك ترين آشنايي اي را با او ندارد چه
خواهر خلافكار اما «با معرفتي» كه مي خواهد به هر شكل انتقام او را
بگيرد چه پسري كه نه يك دل بلكه صد دل عاشق اين دختر فراري شده
(تازه بچه آبادان هم هست و لاف هم نمي زند) و از همه بدتر شوهر
خواهر كه شخصيتي كاملا ناشناخته دارد؛ به شكلي كه خيلي زود - و
بي جهت - به يك دخترمسئله دار دل مي بندد. مشكل از آنجا آغاز
مي شود كه اصلا شخصيت اصلي يعني غوغا به هيچ وجه نمي تواند خودش را
به تماشاگرش بقبولاند. اگر قيصر در دل تماشاگر جا باز مي كرد علتش
به اين نكته ساده بر مي گشت كه انگيزه ها و رفتار آن شخصيت براي
تماشاگر باور پذير بود. اما اين جا با يك دختر نيمه مجنون روبه رو
هستيم كه تا بخش قابل توجهي از فيلم اصلا حرف نمي زند. و بعد هم به
طرز فجيعي آدم مي كشد. هر چند فيلم خيلي سعي دارد زنان خياباني را
به عنوان كساني كه جامعه را به فساد كشيده اند نشان دهد اما اين
براي تماشاگر توجيه مناسبي نيست تا قهرمان فيلم آنها را به اين شكل
فجيع بكشد و قرار باشد تماشاگر شيفته اين قهرمان شود. ضمن اين كه
قرباني بودن اين زنان خود وجهي است كه فيلم كاملا ساده انگارانه با
آن روبه رو مي شود.
تمام ديالوگ هاي آخر غوغا با زن ظاهرا روانشناس كاملا كليشه اي
است در حالي كه انتظار مي رفت اين وجه فيلم كاملا كار شده و قابل
استناد باشد چرا كه به هر حال فيلم داعيه اجتماعي بودن دارد و
مي خواهد به واقعيت هاي تلخ زندگي امروز اشاره كند . در واقع از
پيش قرار است با فيلمي رئاليستي روبه رو باشيم اما بعضي صحنه ها آن
قدر بد از كار در آمده اند كه آدم فكر مي كند با فيلمي سوررئال
روبه رو است. از همان تعقيب و گريز اوليه و اين كه زن خبرنگار
بي دليل اتومبيلش را نگه مي دارد و بر روي پل مي رود وقايعي شبه
سوررئال رخ مي دهد كه هيچ توجيهي براي آن نمي توان يافت. يا نگاه
كنيد به صحنه اي كه غوغا به همراه مرد در كلانتري هستند و عكس او
از فكس بيرون مي آيد. كارگرداني به قدري معيوب است و زاويه هاي
دوربين به قدري غلط هستند كه هر تماشاگر عادي اي هم تعجب مي كند كه
اين عكس را چطور هم مرد و هم غوغا در دو زاويه مختلف مي بينند و آن
وقت رئيس كلانتري نمي بيند. در نماي عمومي بعد جاي قرار گرفتن فكس
طوري است كه اتفاقا فقط رئيس كلانتري مي تواند آن را ببيند.
|