|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||
| Movies Review |
![]() |
نقد فيلم |
|
سينماي ما - پانزده سال قبل نام سامان مقدم براي اولين بار به عنوان منشي صحنه و يكي از اعضاي گروه كارگرداني ردپاي گرگ (مسعود كميايي، ۱۳۷۰) در عنوان بندي اين فيلم درج شد. حالا بعد از پانزده سال سومين فيلم بلند سينمايي مقدم همزمان با آخرين ساخته كيميايي روي پرده سينماها در حال نمايش است. سه همكاري مقدم با كيميايي در ردپاي گرگ و بعد در ضيافت (۱۳۷۴) و سلطان (۱۳۷۵) به عنوان دستيار و برنامه ريز راه او را براي ورود به سينماي حرفه اي هموارتر كرد. اين قضيه شايد به نام و اعتبار كيميايي برمي گردد كه مقدم را در آن سال ها (كه هنوز قرار بود اولين فيلمش را بسازد) و حتي گاهي در اين سال ها (كه چهارمين فيلم بلندش به نام كافه ستاره قرار است در جشنواره فجر امسال به نمايش دربيايد) به عنوان يكي از دستياران كيميايي كه فيلمساز شده مي شناسند، در حالي كه مقدم در همان سال ۱۳۷۰ دستيار ابوالحسن داودي در جيب برها به بهشت نمي روند هم بود. غير از اين، دستياري و برنامه ريزي تحفه هند (محمدرضا زهتابي) و مرد آفتابي (همايون اسعديان) را هم در كارنامه دارد و دوبار ديگر هم منشي صحنه فيلم هاي افعي (محمدرضا اعلامي، ۱۳۷۱) و من زمين را دوست دارم (داودي، ۱۳۷۲) بوده است. اگر خيلي كنجكاوي كنيد مي توانيد اسمش را در سمت دستياري تدوين افعي هم ببينيد تا به اين نتيجه برسيد كه مقدم براي شروع فيلمسازي تجربه هاي مختلفي را پشت سر گذاشت تا رسيد به فيلمنامه سربازهاي سپيد كه قرار بود اولين فيلم بلند حرفه اي اش را براساس آن بسازد، فيلمي كه هنوز هم ساخته نشده است. سياوش (۱۳۷۷) با داستاني درباره موسيقي و در ابتداي موج فيلم هاي تين ايجري و آزادي هاي نسبي پس از دوم خرداد ساخته شد و با وجود كاستي ها و خام دستي هاي تجربه اول، گيشه موفقي داشت و جايگاه مقدم را در ابتداي مسير حرفه اي كمي محكم كرد. همين موفقيت اقتصادي و شرايط فرهنگي اجتماعي آن روزها زمينه ساز فيلم بعدي مقدم هم شد، يكي از سياسي ترين فيلم هاي سينماي پس از انقلاب كه باز هم حول و حوش موضوعي جوانانه ساخته شد و اشاره هاي صريح باب روزش به مقوله سياست و مطبوعات باعث شد كه موقع اكران عمومي با مشكل روبه رو شود. فيلم چند روز پس از اكران از پرده سينماها پايين آمد و با حذف دو سه صحنه و ديالوگ دوباره به نمايش عمومي برگشت. همين توقف چندروزه در كنار موضوع تازه فيلم و صحنه هايي از پارتي هاي شبانه جوانان (كه تا آن موقع به اين شكل به تصوير كشيده نشده بود) باعث شد تا اين فيلم هم فروش موفقي داشته باشد. پارتي يكي از معدود فيلم هاي سينماي ايران است كه شخصيت اصلي فيلمش را از دنياي مطبوعات انتخاب كرده، و نگاه نويسنده و كارگردان هم به تبع اين انتخاب خيلي ژورناليستي و تاريخ مصرف دار شده است. هر چه بود، موفقيت پارتي آن قدر به مذاق فيلمساز و تهيه كننده خوش آمد كه آنها را به صرافت تكرارش بيندازد. اين بار قرار بود سياست حضور پررنگ تري داشته باشد، و مهم تر اين كه قرار شد فيلم بعدي مقدم يك كمدي موزيكال سياسي باشد كه شوخي هايش از دل هجو فضاي خاص ابتداي دهه ۱۳۸۰ بيرون بيايد و از همان فضا هم براي مجوز نمايش استفاده كند. تاخير سه ساله بين ساخت و نمايش مكس نشان مي دهد اين محاسبات چندان هم دقيق و منطقي نبوده است. ••• تصور و حدس و گمان درباره ميزان استقبال تماشاگران سينما از فيلمي با حال و هواي مكس در فضاي دو سه سال پيش تقريباً غيرممكن است. خيلي ها معتقدند مكس در آن شرايط مي توانست رقيب جدي مارمولك باشد و ركوردهاي زيادي را جابه جا كند، اما به هر حال در شرايطي متفاوت از روزهاي ساختش روي پرده رفت، وقتي كه جامعه رفته رفته از آن فضا و حرف ها و شعارها فاصله گرفت و اصلاً سوژه ها و موضوع هاي باب روز سياست چيز ديگري شد. نمايش فيلم در وضعيتي تا اين حد متفاوت از گمان هاي موقع ساخت، اتفاقاً محك خوبي براي برآورد و بررسي كيفيت و عيار آن است. حالا مي شود كمي فارغ از تب و تاب حرف و حديث هايي كه در مكس به هجو كشيده شده، به فيلم نگاه كرد و به اين نتيجه رسيد كه آيا كمدي مستقل موفق و قابل قبولي است يا با گذشتن از التهاب موضوع و سرد شدن تنور داغي كه انگ چسباندن اين نان بود، ديگر توش و رمقي براي خنداندن و سرگرم كردن ندارد و حرفش كهنه و نخ نما و رنگ و رو رفته نشده؟ در يك حكم كلي مي شود گفت كه فيلم سامان مقدم از اين دام بلا به سلامت گذشته و هنوز گاهي به خوبي مهم ترين وظيفه اش را به عنوان يك كمدي شاد انجام مي دهد. در وضعيتي كه رفته رفته داشت يادمان مي رفت «فيلم كمدي» اصلاً چه جور چيزي است، شايد عده اي دفاع از فيلمي مثل مكس را به حساب ذوق زدگي يا بي كيفيتي محض فيلم هاي رقيب بگذارند. واقعيت اين است كه صرف نظر از ديد خطاپوش و اغماضي كه همه نوشته ها درباره فيلم هاي ايراني كمي تا قسمتي از آن را همراه دارند، مكس كمدي قابل دفاعي است كه از چيزي به نام «ذوق و قريحه» به عنوان حلقه مفقوده كمدي هاي اين سال ها بهره مناسبي برده است... تازه اينشتين خدابيامرز هم با اين تئوري نسبيت كار دست همه مان داده است! ••• نوشتن درباره پيمان قاسم خاني به عنوان موثرترين چهره فيلم و عامل اصلي موفقيت مكس طبعاً به هيچ وجه چيزي از ارزش هاي كار كارگردان فيلم كم نمي كند. بخش مهمي از دلايل به ثمر نشستن چندتا از بهترين شوخي هاي فيلم به كارگرداني درست و هوشمندانه ايده هايي مربوط است كه مثل هر متن كمدي ديگري كاملاً متكي به زمان بندي درست و دقيق اجراي شوخي است. مقدم ممكن است چيز زيادي به قابليت هاي طنزآميز متن اضافه نكرده باشد، اما قطعاً هيچ كدامشان را هم هدر نداده است. در عين حال، ساخت قطعه هاي موزيكال فيلم هم در حد و اندازه هاي سينماي بي تجربه و ناآزموده ايران جزء امتيازهاي كارگرداني سامان مقدم است. براي كشف شباهت بين دو فيلمنامه كمدي جنجالي قاسم خاني در اين سال ها (مارمولك و مكس) نياز چنداني به سلول هاي خاكستري مغز نيست. الگوي جابه جايي به عنوان اصلي ترين و مركزي ترين ايده هر دو فيلم به راحتي در كنار هم قرارشان مي دهد و با كمي اغماض مي شود فيلمنامه ديگري از قاسم خاني را هم كنارشان گذاشت. (خصوصاً كه اين روزها بازار تريلوژي حسابي داغ و پررونق است و از در و ديوار سينماي ايران سه گانه مي بارد!) نان و عشق و موتور هزار هم از مايه جابه جايي كم بهره نگرفته، چه در ايده مركزي هجو گنج قاروني و چه با حضور يك مكانيك يك لاقبا در خانواده اي ظاهراً اشرافي و متشخص. تازه در كنار اينها يكي از ايده هاي مركزي ماجرا هم جابه جايي شخصيت آريو شمس است كه گره گشايي پاياني را باعث مي شود. تا همين جا هم مي شود پيمان قاسم خاني را به عنوان و لقب «فيلمنامه نويس مولف» مفتخر كرد، هر چند سال ها است كه اين عبارت «مولف بودن» اعتباري برايش نمانده كه بشود خرج ديگران كرد. (شرمنده جناب قاسم خاني!) شباهت هاي ميان اين سه فيلمنامه ـ سواي استفاده از الگوي جابه جايي- براي كنار هم قرار دادن و مقايسه حسابي راه مي دهند. هر سه گوشه چشمي به هجو مناسبات سياسي دارند، نگاهشان به شخصيت هاي جوان شباهت هاي زيادي با هم دارد و از همه مهم تر از نظر تماتيك هم هر سه تاي اين فيلمنامه ها قرار است در نهايت يك حرف كلي و اساسي را در قالب طنز و شوخي بگويند: اين كه اگر به هم نزديك شويم و كنار هم باشيم، خيلي از اين دعواها و اختلاف هاي ظاهراً بزرگ و غيرقابل حل اصلاً محلي از اعراب پيدا نمي كنند. روحيه خاص و نگاه منحصربه فرد قاسم خاني به دنياي دوروبرش به او امكان مي دهد كه خودش را از شرايط منفك كند و در جايي دور از وضعيتي كه درش قرار داريم، امكان فراواني براي شوخي و هجو اين موقعيت هاي ظاهراً جدي پيدا كند: جوان هاي سياسي دوآتشه نان و عشق و... كه حالا با اين شدت و حدت جلوي هم ايستاده اند، همبازي و بچه محل روزهاي نه چندان دوري بودند كه اختلاف هايشان را بيش تر از رقابتي سياسي، به ادامه همان بازي هاي كودكانه كوچه و خيابان تبديل مي كرد، جوان هاي مارمولك هم با پيش نماز باحال و عجيب و غريب مسجد شهر كوچكشان حسابي رفيق مي شوند و اين موقعيت ها به شكل ديگري در مكس هم تكرار شده است، اين جا هم با مديران و مقامات خشك و عصاقورت داده اي طرفيم كه بدشان نمي آيد گاهي بشكني هم بزنند و گردني تكان بدهند و اعضاي گروه فشاري را مي بينيم كه به راحتي كنار دشمن ظاهري شان مي نشينند و از او براي ريزش مو چاره جويي مي كنند. اين وسط نكته كليدي و جالبي هست كه خودش در باطن وضعيتي كميك و هجوآميز دارد، اين سه فيلمنامه را فقط كسي مي تواند نوشته باشد كه برعكس چيزي كه به نظر مي رسد، ابداً آدمي سياسي و علاقه مند به اين موضوع ها و جريان ها نيست. به همين دليل است كه گفتم نويسنده مي تواند فارغ از گرفتارشدن در وضعيت هاي مختلف و شرايط روز جامعه و دوروبرش به آنها نگاه كند و از دل تناقض هاي بامزه و پيچيده آن شوخي و خنده و جوك بيرون بكشد. جالب اين جاست كه تقريباً همه مصالح طنز موجود در اين فيلمنامه ها، جزء جدي ترين و اساسي ترين مسائل روز جامعه بوده اند كه شكل جدي آنها زمينه ساز مهم ترين رقابت هاي سياسي اين سال ها بوده است. قاسم خاني با كنارزدن لايه نازك روي اين وضعيت پيچيده و رقابت هاي سياسي، درست روي خود آدم ها متمركز مي شود و وقتي فارغ از هر گوه تعلق حزبي و جناحي و ايدئولوژيك نگاه شان مي كند، به اين نتيجه مي رسد كه آشتي دادن اين همه آدم متفاوت و متخاصم آن قدرها هم كه فكرش را بكنيم سخت و ناممكن نيست (لااقل اين كه سينما اصلاً يكي از مهم ترين دلايل جذابيتش در تصويركردن همين ناممكن هاست). ايده هوشمندانه پاياني مكس كار هر كس هست دستش درد نكند، چون دقيقاً چكيده و فشرده تمام اين حرف ها و موضوع ها است و همين است كه باعث مي شود تماشاگران مختلف تا آن حد با ديدنش سر شوق بيايند. ••• ساختمان فيلمنامه مكس و منطق روايي اش گاهي حسابي از شوخي هاي درجه يكش عقب مي ماند (ضعفي كه مثلاً در نان و عشق و موتور هزار جبران شده بود). از طرف ديگر چندتا از بهترين شوخي هاي فيلم زيادي تخصصي است و تماشاگران فيلم براي دركشان به چيزهايي بيش از اطلاعات عمومي درباره سياست و ادبيات سياسي آن دوران احتياج پيدا مي كنند. اگر در سالن هاي نمايش دهنده مكس به اين نتيجه رسيديد كه اغلب اين شوخي هاي موفق و خنده دار چندان واكنشي برنمي انگيزد، دليل عمده اش همين موضوع است. اگر به اين نكته دقيق شويم، آن وقت مي شود فهميد كه چرا حدس ها و محاسباتي كه درباره ركوردشكني مكس و فروش ميلياردي اش وجود داشت، خيلي كارشناسانه نبود. فروش بي سابقه مارمولك دقيقاً به قالب كاملاً غيرسياسي فيلم مربوط است (تا به حال توجه كرده بوديد كه مارمولك به رغم همه جنجال هايي كه به پا كرد، تا چه حد غيرسياسي و فاقد اشاره هاي باب روز است؟). حتي مي شود با قاطعيت گفت كه بخش عمده موفقيت تجاري نان و عشق و... هم به هجو فرمول گنج قاروني مربوط است تا نگاه كميك و شوخش به وضعيت و شرايط سياسي بعد از دوم خرداد. بر همين مبنا مي شود يقين داشت كه استقبال از مكس هم بيش از اين كه به سياست و شوخي هاي سياسي آن مرتبط باشد، به دليل لحظه ها و موقعيت هايي است كه كاملاً فارغ از اين مقولات خنده مي سازد (اين بار كه رفتيد فيلم را ببينيد به خنده هاي تماشاگران دقت كنيد). مثل اغلب وضعيت ها و موقعيت هاي ديگرمان اينجا هم با اوضاع و احوال جالبي طرفيم، مكس قوت و ماندگاري اش را از شوخي هاي سياسي و هجوآميزش مي گيرد، اما استقبال از آن ارتباط چنداني به اين نقطه قوت ها ندارد! همين است كه مي گويند طنزنويسي در اين كشور گاهي به نظر ساده مي آيد. (مثلاً امير قادري ستون طنز آماده را با توجه به همين قابليت جامعه راه انداخت و موفق هم شد.) دوباره به حرف اول برگرديم، مكس كمدي قابل دفاعي است، هر چند ايرادهايش باعث مي شود به اوجي كه قابليتش را داشته نرسد. اين يادداشت هم قرار نبود نقد فيلم باشد و براي همين فرصت اشاره به آنها خيلي پيش نيامد، هر چند شايد بيش تر از يك يادداشت مرسوم روزنامه اي پرچانگي دارد. بعد از چند وقت فيلمي اكران شده كه مردم ديگر لازم نيست به ضرب و زور پولي كه بابت بليتش خرج كرده اند سعي كنند به آن بخندند. (خود اين موضوع از بامزه ترين موقعيت هاي اين سال ها بود.) قضيه اينشتين خدابيامرز و تئوري نسبيت هم كه سرجايش است، در چنين شرايطي بايد مي توانستيم با خيال راحت از فيلمي كه موقع تماشا كردنش كنار دوست و فاميل و غريبه خنديده ايم تعريف كنيم و بقيه را به تماشاي آن ترغيب كنيم، اما انجمن منتقدان قرار شده مچ منتقدان و نويسندگان متملق را بگيرد تا عبرت ديگران شود. پس شما هم لازم نيست به توصيه هاي ما گوش كنيد، اصلاً سري كه درد نمي كند دستمال نمي بندند. |
||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||
| اخبار | اخبار روزانه فارسي . عکس هاي خبري . اخبارروزانه انگليسی . ايران در چنين روزی |
| سرگرمی! | شعر . جوک . طالع بينی . آهنگ موبايل . عشق سنج . عکس بامزه . اسکرين سيور . کاريکاتور . بيشتر |
| زندگی | سلامت . نکات آرايشی . نکات بهداشتی . تغذيه . کالری مواد غذايي . دستور آشپزي به انگليسی . نقد فيلم . رويدادهای تهران . آب و هوا |
| ارتباط | تابلوی پيامها . کاريابی . لينک . سفر . تور . پروازها . هتل . رستوران . اطلاعات ايران . مهاجرت به کانادا |
| فروشگاه | ارسال گل به ايران www.dastchin.com . سرويس گل به ايران |
| سرويس ها | تبليغ روی ايران مانيا . تولبار ايران مانيا . ميزبانی وب سايت . نامه های شما به ايران مانيا . تماس با ما . نقشه سايت |
| انتخاب زبان سايت
. راهنمای خواندن و بهتر ديدن صفحات فارسی .
©1999-2008 کپی رايت .
مقررات سايت .
مطالب امنيتی . آمار سايت->
|