|
محمد
عبدي :
رويكرد پرويز شهبازي به
شيوه و سبكي تازه تر از آثار پيشين اش، قطعا موفقيت قابل توجهي را
برايش به ارمغان آورده است. توانايي جدا شدن و دل كندن از سبك و
سياق نوعي آثار صرفا جشنواره پسند - كه مهمترين و اصلي ترين مشكل
فيلم هاي قبلي شهبازي بود - و دست برداشتن از نوعي تكرار سينماي
عباس كيارستمي - و جعفر پناهي - و سعي براي رسيدن به يك سبك و
سياق شخصي، به رغم همه ضعف ها، فيلم ديدني و قابل اعتنايي را به
وجود آورده كه به هيچ وجه قابل قياس با فيلم هاي پيشين سازنده اش
نيست.
«نفس عميق» پختگي اي
دارد كه پيشتر در آثار خام دستانه قبلي اثري از آن يافت نمي شد.
اين جا قرار نيست فقط و فقط به مختصات فيلم هاي جشنواره پسند توجه
شود، برعكس شهبازي در يك تغيير جسورانه اين بار مي خواهد از علائم
و نشانه هاي سينماي تجاري در دل يك سينماي روشنفكرانه سود بجويد و
به تركيبي شخصي از هر دو آنها برسد. فيلم ضمن آن كه به فيلم هاي
خاص و نخبه پسند پهلو مي زند، از سويي قرار نيست كه با ريتم كشدار
و خسته كننده تماشاگر عادي را بيازارد، برعكس مي خواهد نقبي باشد
به دل يك نسل - همان تماشاگران عادي سينما - تا لخت و عريان خود را
بر روي پرده ببينند. از اين رو «نفس عميق» آشكارا به كاركرد اجتماع
خود نظر دارد و بي محابا به آدم هاي نسل امروز نزديك مي شود و به
شكلي گاه جسورانه به آنها مي پردازد. اين شايد يكي از اولين - يا
حتي اولين - مواردي است كه دو جوان كاملا نسل امروزي را با همه
دغدغه هاي آشكار و نهان شان به تصوير مي كشد و ابايي ندارد كه
مستقيم به عمق اعمال آنها نزديك شود. كامران، منصور و آيدا -
شخصيت هاي اصلي - سه جوان كاملا ملموس هستند كه نمونه هاشان را به
وفور مي توان يافت؛ سرخورده، به انتهاي خط رسيده و سرشار از تلخي و
سياهي.
مشكل اصلي آدم هاي
فيلم - و آدم هاي اين نسل - هويت آنهاست؛ اين كه چه هستند و كه
هستند و چه بايد كرد. اين ميان نقش جامعه - از پدر و مادر و
خانواده تا عوامل اجتماعي ريز و درشت ديگر - بي آنكه به ورطه شعار
كشيده شوند، مورد كنكاش قرار مي گيرند. كامران پسري است از خانه
گريزان كه فيلم به خوبي از ارائه دليل براي فرار او از خانه پرهيز
مي كند (چه فرقي مي كند؟) منصور جوان ديگري است كه پي سرپناهي
مي گردد و به اولين دختري كه سر راهش قرار مي گيرد دل مي بندد
(بي آنكه پي ريشه هاي مشترك بيشتري باشد) و آيدا دختري است كه سعي
دارد متفاوت باشد و به مددبازي عالي مريم پاليزبان، رفتارغير طبيعي
او گاه بسيار دلنشين مي شود و تماشاگر مي تواند با او همراه شود.
اين ميان هر سه به شكلي مشكل خانوادگي دارند يا به عبارت دقيق تر
خانواده شان با آنها مشكل دارند (و اين گسست نسل ها يكي از
معضل هاي اجتماعي امروز نيست؟!)
فيلم قرار است يك
برش كوتاه از زندگي اين سه نفر را ترسيم كند و آگاهانه نمي خواهد
به قبل و بعد زندگي آنها نظري داشته باشد و اين قطعا يكي از نقاط
قوت فيلم است كه به شكلي شخصيت هاي قصه هاي ميني ماليستي را به ياد
مي آورد. اين برش هاي ديدني از زندگي اين سه جوان به شكلي سينمايي
با هم آميخته شده اند؛ قطع هاي درست و بجا و روايت هاي دقيق و
انتخاب شده از مقاطع لازم از روز و شب هر سه نفر، فيلم را به راحتي
پيش مي برد و به انتها مي رساند. ريتم كند حالا ديگر آزارنده نيست
و به عكس به يكي از نقاط قوت آن تبديل مي شود؛ كندي فيلم كسالت بار
بودن زندگي شخصيت هايش را مؤكد مي كند. هيچ جنبه جذابي در زندگي
آنها وجود ندارد. سردي زندگي آنها با تأكيد بر هواي سرد زمستان
بيشتر به چشم مي آيد، ضمن اين كه ميزانسن هاي ايستا و بازي هاي سرد
و خشك - با صداهاي خفه و آرام بازيگران - بيشتر و بيشتر بر تلخي و
سردي زندگي آنها صحه مي گذارند. در تمام فيلم غالب رنگ هاي صحنه،
به سياه و خاكستري نزديك است و فقط زماني كه آيدا با لباس كاملا
متفاوتش با رنگ قرمزي كه خودش هم بر آن تأكيد مي كند، ظاهر مي شود،
تركيب رنگ ها شكسته مي شوند. آيدا شايد تنها نقطه اي است كه با
زندگي روزمره و سياه آنها متفاوت است. اما خيلي زود لباس قرمز آيدا
هم از تنش در مي آيد، چرا كه اين اتفاق فرخنده - آشنايي آنها -
سرانجام مشخصي نخواهد داشت؛ عشقي مبهم و بدون آينده رقم مي خورد و
فيلم انتهايش را باز مي گذارد تا تماشاگر بيشتر و بيشتر از فكر
درباره اين شخصيت هاي خاص پرهيز كند و به معناي عام شمول تر نظر
داشته باشد.
هر سه جوان فيلم
آشكارا نمادي از نسل خود هستند و فيلم چون در پرداخت شخصيت هاي
آنها موفق است مي تواند به راحتي همذات پنداري تماشاگرش را
برانگيزد. ترفند قصه اي به كار رفته - كه در انتها مي فهميم كساني
كه در آب افتاده اند، شخصيت هاي اصلي فيلم نيستند - ضمن يك بازي
فرمي، كاركردي محتوايي هم مي يابد، به شكلي كه بيش از پيش تأكيد
مي كند دو جوان در آب افتاده هر كسي مي توانند باشند از همين نسل -
فرقي نمي كند؛ شايد همان شخصيت هاي اصلي فيلم، - ضمن اين كه در سوي
ديگر، دو جوان راهي به سوي مقصد نامعلوم هم نمادي هستند از اين نسل
پريشان و سرگردان و نشانه اي از هر دو جوان گمگشته يا در پي
گمگشته. |