|
روزنامه
ايران - تهماسب صلح جو
آشكارترين نكته (عطش)،
شباهت خط داستان و برخى جزئيات آن به (خداحافظ رفيق - 1350 ) است.
فيلمى كه حاصل خون دل خوردن هاى امير نادرى در نخستين تجربه
فيلمسازى اش بود و ماجراى ساخت اش، حكايتى خوندانى و شنيدنى دارد.
همان سالها ، پرويز دوايى درباره فيلم نوشت: براى ما كه در جريان
ساختن خداحافظ رفيق، يعنى از اولى كه فكرش براى امير نادرى پيدا شد
تا آخر كه فيلم را ساخت وتمام شد. در تمام اين احوال، همراه او،
همپاى او ، هم نفس و طرف وخطاب ودرد دل هاى او بوديم . كار روى
پرده آمدن اين فيلم، واقعا به چيزى افسانه اى وحماسى شباهت دارد،
به ساييدن كوه با زبان ، چيزى شاعرانه چون روفتن زير پاى معشوق با
مژه ورفتن وآوردن نارنج طلا از باغ جادو… چون احتمالات آ ن قدر با
نادرى مخالف بود كه قدم در اين راه گذاشتن، جز اميد واهى باز شدن
روزنه اى در حصار سنگى نبود ، حصارى كه بايد پياپى سر بر آن كوفت …
نادرى بار سنگين خداحافظ رفيق را تنها بر دوش كشيد وبه راه افتاد.
فيلم ساختنش مثل زندگى كردنش صادقانه ، بى تزوير، با صفا، كودكانه
، پرطراوت ، عاشقانه وسرگشته وار بود . ما اورا دوست داشتيم واو را
مى پاييديم واز قلبمان به خاطر زجرى كه مى كشيد ، خون مى چكيد مثل
اين بود كه مى خواهد به راه دور ودرازى برود، به زيارت يك معبد
گمشده ، به آوردن همان پرنده گريزان خوشبختى يا ترنج طلا. عاشق
بود. غمگين بود. پرشور بود وبه روى خودش نمى آورد . گاهى ( شدت )
زيستن او آدم را هراسان مى كرد . مثل كسى كه زيادى دارد از خودش
مايه مى گذارد وآدم نمى ترسد كه زود تمام شود . خيلى اوقات اين حس
را داشتيم كه اگر از اين در بيرون برود ، ديگر هرگز بر نمى گردد.
( مجله سپيد وسياه ، شماره 941، چهارشنبه 5 آبان 1350 ص 64)امير
نادرى با (خداحافظى رفيق) شالوده جريانى را پى ريخت كه بعدها به
سينماى خيابانى شهرت يافت والگوى كار فيلمسازان ديگر نيز شد. فيلم
دستمايه مستند به واقعيت داشت . اصل ماجرا، اواخر دهه سى يا اوايل
دهه چهل (خورشيدى ) اتفاق افتاده بود . سه نفر با كندن حفره در كف
اتاق هتل ( هتل پالاس؟) به جواهر فروشى زير آن دستبرد زدند وخبرش
را روزنامه ها نوشتند و مدت ها دهان به دهان مى گشت . نادرى
وفيلمبردارش، زرين دست.
براى حفظ فضاى مستند ماجرا
بيشتر صحنه ها را با دوربين روى دست ثابت كردند كه اين ويژگى،
تقريبا در سينماى حرفه اى آن دوران شگردى بئديع وتازه مى نمود و
حاصل كار را به اثرى گزارش گونه بدل مى كرد و…
(خداحافظ رفيق) از تولد
فيلمسازى خبر مى داد كه با بضاعت اندك وشرايط دشوار كار، توانست در
تاريخ سينماى ايران جايى براى خود با زكند و به چهره اى ماندگار
بدل شود. امير نادرى سالها بعد همانى شد كه انتظارش مى رفت. افسوس
امروز جايش خالى است.
حالا پس از گذشت سى وچند
سال، حسين فرحبخش (تهيه كننده حرفه اى فيلمهاى پرفروش ومردم پسند )
. در نخستين تجربه كارگردانى خود، سراغ قهرمانان جسور وماجراجوى
(خداحافظ رفيق) رفته است تا شايد ضمن اداى دين به يكى از غيرمتعارف
ترين فيلمهاى دوران گذشته ، ذوق وقريحه اش را محك بزند . هرچند
ظاهرا قضيه كارگردان شدنش ، دلايل ناخواسته اى دارد و…. به هرحال (
عطش ) خوب يا بد، به عنوان فيلمى ساخته حسين فرحبخش ثبت خواهد شد.
سرگذست آدم هاى سرگشته و
جدا افتاده اى ككه براى تحقق بخشيدن به روياهاى دست نيافتى خود،
همسايه خطر مى شوند وروى موج حوادث ماجراجويى مى كنند . و روى موج
حوادث ماجراجويى مى كنند . حرف وحديث تازهاى نيست . در تاريخ
سينماى ايران وجهان ، نمونه هاى بى شمارى ا از اين قبيل قصه پردازى
ها، مى توان سراغ گرفت اما دستمايه مورد نظر با همه مكرر بودنش .
قابليت تبديل شدن به يك اثر ارزشمند سينمايى را دارد . دست كم ،
بهانه اى فراهم مى آورد تتا فيلمساز فراخور درك ودريافت خود، همراه
چنين شخصيت هايى ، در گوشه وكنار جامعه پرسه بزند وبرزوايايى پنهان
واقعيت هاى اجتماعى انگشت بگذارد ودنياى درون آدم ها را بكاود
وانگيزه روانى رفتارشان را توصيف كند.
سازندگان ( عطش) با گرته بردارى شتابزده از ( خداحافظ رفيق) چندان
به جوهره اثر وفادار نمانده اند وفقط در پى حادثه پردازى وخلق لحظه
هاى هيجان آور بوده اند. كشمكش وزدوخورد وتعقيب وگريز وخشم وخشونت
وخون ومرگ ، چنان بر فضاى فيلم سايه مى گستراند كه ديگر جايى براى
تامل ودرنگ روى فرديت شخصيت هاى ماجرا باقى نمى ماند، از اين روكنش
ورفتارشان در باور نمى گنجد وهمدل وهمراه شدن با آنها دشوار مى
شود. باورندان رابطه پيچيده وغريب شخصيت هاى اصلى داستان ، مهمترين
و تعيين كننده ترين اتفاق در فيلمى مانند ( عطش ) است كه درست به
ثمر نمى رسد. سه جوان با روحيه ومنش وخلق وخوى متفاوت ، و در كمال
انس والفت تن به خطر مى سپارند وپس از انجام موفقيت آميز اقدام
مشترك شان ( سرقت جواهر فروشي)، به تضاد وناسازگارى مى رسند. چنين
حال وهوايى ، خواه وناخواه پرداختن به سير تحول شخصيت ها را مى
طلبد وفيلم چندان توجهى بدان نشان نمى دهد واز اساسى ترين فراز
داستان يعنى چگونگى بدل شدن دوستى به دشمنى ، سرسرى مى گذرد و…
بالاخره نمى فهميم چرا رفقاى هم مسلك ومرام ، ناگهان رودرروى
يكديگر مى ايستند . مثل گرگهاى گرسنه ، به روى هم پنجه ميكشند .
البته مى توان اصل علت ومعلولى درام را ناديده گرفت وگفنت : خب،
فرجام آزمندى وتبهكارى جز اين نيست يا (هركسى آن درود عاقبت كار كه
كشت) اما كار سينما با شعار وپيام و كلى گويى هاى موعظه وار به
نتيجه نمى رسد ونمى توان هيچ كنش وواكنشى را بى علت ودليل پذيرفت ،
حتى اگر بديهى ترين آمور باشد.
ساده انگارى وسطحى نگرى ،نه
تنها در توصيف چند وچون دنياى آدمهاى داستان ، بلكه در تجسم نقطه
هاى اوج و فرود حوادث نيز ديده مى شود . براى مثال ، حساس ترين نيز
ديده مى شود. بارى مثال ، حساس ترين فصل فيلم – اجراى نقشه سرقت از
جواهر فروشى با كندن حفره اى در كف اتاق هتل وباقى قضايا و….
سروشكل چندان معقول ومطلوب و باورپذيرى ندارد. در بلبشوى آتش سوزى
هتل وتلاش وتكاپوى ماموران آتش نشانى براى مهار حريق . آن هم حريقى
كه زياد مهيب ومهلك به نظر نمى رسد ونيازمند يك گردان مامور ودم
ودستگاه مربوطه نيست ! فيلمساز نمى تواند تصوير روشن و مشخصى از
جغرافياى مكان حادثه ارائه دهد تا معلوم شود رفقاى تبهكار ، كجاى
هتل به كار خود مشغولند كه از گزند آتش خودافروخته درمان مى مانند
واصلا جواهر فروشى كدام سمت هتل است ؟!
البته حرفهايى ميشنويم كه (
اون ور هتل )آتش گرفته . اين ور هتل خطرى نداره …) اما به لحاظ
روايت سينمايى ، درست تر مى بود ،اگر فيلمساز اول ( اين ور و اون
ور ) هتل را نشانمان مى داد وبعد هنگامه اى چنان پرهياهو راه مى
انداخت تا ما تماشاگران ، وسط معركه گيج نخوريم و مكان حادثه را گم
نكنيم وبدانيم (كى به كيه ) وكجا به كجاست؟
(عطش) فيلم آشفته وشتابزده
اى است . شايد بخشى از كاستى هايش يه شرايط توليد آن مربوط شود .
چون تا جايى كه مى دانيم ، قرار نبود حسين فرحبخش كارگردانش باشد .
گويا وسط كار اتفاقهايى مى افتد وكارگردان اول كنار مى كشد و فرح
بخش دنياله كار را مى گيرد . ظاهرا تكرار همان حكايت آشپز…
حسين فرح بخش را دوراردور مى شناسيم ، آدم خولبى است . تلكليف خود
را سينما مى داند ، بدون ادا واصول .
مى گويد: من براى تماشاگر
فيلم مى سازم وسنما يعنى هزاران جفت چشم مشتاق كه توى تاريكى.مات
ومبهوت به درخشش رنگ ونور وشعبده حركت خيره مى نگرند.
در وانفساى روزگارى كه خوره
جشنواره هاى خارجى به جان سينماى ايران افتاده است وهركس به نحوى
مى كوشد از مرحمت جشنواره گردانان بى نصيب نماند، فيلم ساختن براى
عامه تماشاگران داخلى چيزى شبيه فضيلت است . پس تا اطلاع ثانوى ،
زنده باد حسين فرح بخش . حتى اگر فيلمش باب پسند نخبگان ومنتقدان
نباشد. |