|
محمد بزرگ نيا
- روزنامه
شرق
محمد بزرگ
نيا فيلمساز كم كاري است و اين كم كاري هرگز به معناي گزيده كاري
كه منجر به ساخت اثري با وسواس و دقت فراوان شود، نيست. از اين رو
«جايي براي زندگي» به رغم اينكه نشانگر بدعت هايي قابل لمس در كار
فيلمساز است، اما فاصله محسوس و چشمگيري با كارهاي قبلي او ندارد.
فيلم در امتداد دغدغه هاي پيشين فيلمساز درباره جنگ است و واكنش
هاي آدم هايي كه در متن اين حادثه حضور دارند، قرار است به خلق
موقعيت هاي دراماتيك بينجامد. آدم هاي فيلم كم وبيش همان هايي
هستند كه در كارهاي قبلي بزرگ نيا ديده ايم: كنتراستي كه از تجمع
آدم هاي خوب و بد ايجاد شده، به همراه حضور كمرنگ آدم هاي خاكستري
و يا دست كم منفعل كه تنها نظاره گر صرف اتفاقاتي هستند كه در فيلم
مي افتد اما در «جايي براي زندگي» اين آدم ها كاركردي نمادين هم
دارند كه آنها را از دايره بسته پرسوناژهاي قابل پيش بيني خارج مي
كند. «خانه» به عنوان حلقه رابط آدم هاي فيلم هم در امتداد همين
كاركرد نمادين است كه حضوري پررنگ و تعيين كننده دارد. در سكانس
افتتاحيه همه شخصيت هاي ريز و درشت فيلم را در مجلس عروسي و غرق در
شور و نشاط مي بينيم و با توجه به وعده ميزبان مبني بر هفت روز جشن
و پايكوبي مي توان كمترين دغدغه و نگراني را در چهره مهمانان
مشاهده كرد اما اين سرخوشي ديري نمي پايد و با شروع جنگ همه چيز به
هم مي خورد. درگيري هاي قومي كه ميان افراد «خانه» (بخوانيد وطن)
به وجود مي آيد بيش از پيش به نگراني ها دامن مي زند. پيوندهاي
عاطفي و خويشاوندي گسسته مي شود و حتي عشقي كه در اين ميان پا
گرفته هم دستخوش جدايي مي شود. «جايي براي زندگي» تا اينجا فيلم
خوبي است.
چيدمان
منطقي و بجاي شخصيت ها با كاركرد نماديني كه دارند، به همراه روايت
بدون لغزش و ضرباهنگ يكدست، فيلمي خوش ساخت را روبه روي ما مي
گذارد اما اين همه ماجرا نيست. تمامي اين اتفاقات در يك سوم
ابتدايي حادث مي شوند و درست با ورود نيروهاي عراقي فيلم دچار
اعوجاجي ناخواسته مي شود و روايتي چندپاره را تحويل مخاطب مي دهد.
پرداخت جزء به جزء رفتار و كنش هاي پرسوناژها كه لزوم آن احساس نمي
شود، مخاطب را از كليت فيلم جدا و درگير واكنش هاي خود پرسوناژها
مي كند و به نوعي وجه «در خدمت روايت بودن» آنها را خدشه دار مي
سازد. از اين منظر فيلم بيشترين ضربه را از كيفيت و كش آمدن بيهوده
رابطه عاشقانه حامد و دختري كه اصليتي عراقي دارد، پذيرا مي شود.
به عنوان مثال نگاه كنيد به سكانس استراحت راننده ها در رستوران
بين راهي و حضور تصادفي حامد و دختر در دو اتومبيل جداگانه كه باز
هم از سر تصادف هيچ يك متوجه حضور ديگري نمي شود. اين سكانس در
كليت فيلم توي ذوق مي زند و لزوم آن هرگز احساس نمي شود. اصلاً هر
وقت كه فيلم در دام رابطه اين دو مي افتد، به كلي از دست مي رود و
كاركرد اصلي اش را از دست مي دهد. در همين راستا است كه ما مجبوريم
ماجراي يونس و اطرافيانش و تلاش آنها براي عبور از مرز را تا انتها
پي بگيريم. يونس با وقوع جنگ به رغم نظر عيدي خان (با بازي عزت
الله انتظامي) تصميم مي گيرد به عراق برگردد. زماني كه او بار و
بنه اش را مي بندد و خانه را ترك مي كند، به عنوان كاراكتري منفي
كه به هر حال مي خواهد ساز مخالف خودش را بزند، كاملاً در ذهن
مخاطب خط مي خورد و به اصطلاح پرونده اش بسته مي شود. با اين اوصاف
اصرار به نشان دادن چگونگي خروج او از مرز و اتفاقاتي كه برايش مي
افتد و اثبات اينكه چون از ابتدا تصميم اشتباهي گرفته پس سرش بايد
به سنگ بخورد (اين نكته با زخمي شدن او و كشته شدن عده اي از
همراهانش نشان داده مي شود) چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟ البته
اين پرداخت جزيي نگرانه و نتيجه گرا در مورد همه شخصيت ها رعايت
نمي شود. به عنوان مثال عروس خانواده (با بازي هديه تهراني) كه
حضور نسبتاً تعيين كننده اي هم دارد ولي به ناگاه از داستان كنار
گذاشته مي شود و ما هيچ سرنوشتي را نمي توانيم برايش متصور شويم.
فيلم در فصل هاي مياني در برزخ اينكه سرنوشت آدم هايش را تا كجا
بايد دنبال كند، دست و پا مي زند و به نوعي تكليفش چندان با خودش
روشن نيست. اين مسئله موجب شده كه يك سوم ابتدايي و انتهايي فيلم
كه در آن پرسوناژها كاملاً در راستاي منطقي كه در فضاي كلي اثر
جريان دارد، حركت مي كنند، چفت و بست محكم تري پيدا كند.با اين
حساب يك سوم مياني فيلم كه از عناصر روايي و كلاسيك بيشتر بهره مي
گيرد را به نوعي مي توان از كل اثر جدا كرد. پرداختن به سرنوشت آدم
هاي فيلم هرگاه پيش از آنكه تمهيدي براي روايتگري صرف به شيوه خطي
باشد، با كاركردي عام تر در خدمت مفاهيم جاري در «روح اثر» قرار مي
گيرد، منجر به فصل هاي درخشان تري مي شود و در نقطه مقابل، هرگاه
كارگردان از اين منطق فاصله اي ناخواسته مي گيرد در روايتش بيشتر
دچار لغزش مي شود. پايان باز فيلم را به خاطر بياوريم.
درست از
لحظه اي كه خانه از اشغال عراقي ها خارج مي شود، فيلم دوباره به
خودش مي آيد. شخصيت ها كه در پاره اي مواقع گرفتار حواشي نه چندان
دلچسب مي شوند، در اينجا بيشتر در خدمت خط روايي ابتدايي و جريان
اصلي و بالطبع «روح اثر» قرار مي گيرند.در سكانس پاياني كه عيدي
خان تلاش مي كند تا دوباره خانه نيمه ويران شده را به حالت اول
برگرداند راهي جز مبارزه باقي نمانده. جنگ با همه شومي ها و مصائبش
آغاز شده و چشم اندازي مبهم و دشوار را مي نماياند اما عشق باهم
بودن و بازگرداندن شرايط به روزهاي خوش گذشته چيزي نيست كه نتواند
تحمل شرايط را آسان كند. در آخر حامد با اينكه متوجه عدم بازگشت
دختر مي شود (نامه اي كه برايش نوشته هنوز در جيب مترسك به جاي
مانده) اما اين بار بدون اينكه اثري از ناراحتي در چهره اش باشد با
اميد و اشتياق به پدربزرگ مي پيوندد تا به بازسازي خانه كمك كند.
چاره اي نيست، بايد ماند و مبارزه كرد. راه ديگري وجود ندارد... |