|
سايت سينما
نگاه مردم گراي بني اعتماد، با فيلم زير پوست شهر و بعد روزگار ما
و حالا گيلانه، به اوج خودش رسيده. شخصيت هاي داستان، موقعيت ها و
گره هاي دراماتيك در فيلم هاي اخير بني اعتماد طوري است كه به شكل
باورپذيري، فيلمساز را در كنار و حامي آدم هاي داستانش قرار مي
دهد.
اسم فيلم
هم گيلانه است. هم نشاني از وطن در آن وجود دارد و هم تانيث و
زنانگي.
اما به لحاظ اجرا هم گيلانه، فيلم بي ادا و اصولي است كه ساختار
نسبتاً محكمي دارد. حالا بايد درباره بخش دوم فيلم حرف بزنيم كه
خيلي خيلي از بخش اول آن بهتر و دوست داشتني تر است. ماجراي ساخته
شدن فيلم را هم كه لابد مي دانيد. بخش دوم درجه يك فيلم را، بني
اعتماد اول ساخت. بخشي از يك فيلم سه اپيزودي كه يكي از بخش هايش
را همين گيلانه تشكيل مي داد. اما بعد اين بخش را جدا كرد و تصميم
گرفت به يك فيلم بلند تبديلش كند. يك جورايي هم حق داشت. بعيد نبود
كه اپيزود مذكور قرباني كوتاه بودنش شود. مشكلات فيلم هم درست از
اينجا شروع شد. بخشي كه بني اعتماد بعداً ساخت و به عنوان بخش اول
به آن اپيزود درخشان اضافه كرد، واقعاً ضعيف تر و كم تاثيرتر است.
بازي خوب
فاطمه معتمدآريا، در اين بخش هم وجود دارد، در عوض از ايجاز و عمق
و ميزانسن هاي ساده اما به شدت تاثيرگذار نيمه دوم (يا اگر به لحاظ
زمان ساخت حساب كنيم، اپيزود اول) خبري نيست. باز اگر اين نيمه
ضعيف تر براي خودش بود و كاري به بخش اصلي فيلم نداشت، خيالي نبود.
اما مشكل اين جاست كه روشن شدن خيلي چيزها، به بخش نهايي هم لطمه
زده. آنهايي كه ابتدا اپيزود فرزند مجروح و مادر پرستار و زجر
كشيده را ديده اند، به هيچ وجه نمي توانند تاثير اوليه فيلم را
براي تماشاگران محصول فعلي، بازگو كنند. آن اپيزود بخشي از تاثيرش
را از نگفتن ها مي گرفت. با توجه به بازي خوب رادان و معتمدآريا، و
فيلمنامه به شدت حساب شده، خيلي زود با شخصيت ها همدردي مي كرديم
بي اين كه خيلي چيزها را بدانيم و همين بيچاره مان مي كرد. اين كه
آدم هاي قصه از كجا آمده اند و چطور به اين روز افتاده اند. اين كه
قبلاً جوري زندگي مي كرده اند را در ذهن خودمان مي ساختيم. اين
نگفتن هاي داستاني ذهن مان را درگير مي كرد و استفاده خوب بني
اعتماد از لوكيشن و شخصيت هاي فرعي جذاب اش مثل هميشه با بازي
خيلي خيلي خوب شاهرخ فروتنيان در نقش دكتر ما را با خودش مي برد.
آن وقت ها فيلم درست به همان تپه سرسبزي مي مانست كه مادر و فرزند
معلول روي آن زندگي مي كردند. بالاي تپه را مي ديديم و كل فضا را
نه. حالا اما براي رسيدن گيلانه به مدت زمان يك فيلم بلند، همه چيز
آنقدر گفته مي شود كه تاثير سابق از بين مي رود. بخش اول فعلي
فيلم، يك عيب ديگر هم دارد. بهرام رادان كه در نقش مرد معلول خيلي
خوب است، نقش كوتاهش به عنوان پسر رشيد خانواده را زيادي «آرتيستي»
بازي مي كند.
با اين وجود برويد فيلم را ببينيد و باور كنيد كه هنوز تاثيرگذار
است. كم تر فيلمي در سينماي ايران ساخته شده كه اين قدر لج آدم را
از جنگ درآورد. كارگردان هاي اپيزود اول اين قدرت را دارند كه با
امكان محدود و هزينه اندك، فضاي پر از خوف و درد جنگ را در توقفگاه
هاي اتوبوس گيلانه و فرزندش بسازند. آدم آرزو مي كند ديگر چنين
شرايطي پيش نيايد. زير پوست شهر را كه مي ديديم، خيال مان راحت بود
كه خيلي از مشكلات آن خانواده فقير براي ما پيش نخواهد آمد، يا
حداقل بعيد است. جنگ اما معمولاً اهل مساوات است. با همه يك جور
رفتار مي كند. |