|
امير قادرى:
مهمان مامان
را بايد ببينيد، به چند دليل. فرق نمى كند كه شغل تان چيست يا چقدر
تحصيلات داريد يا كه اهل كجا هستيد. از اين چند تا دو سه تايش به
درد شما بخورد يا راضى تان كند كافى است. در روزگارى كه درباره
مراجعه به اغلب فيلم ها- و كتاب ها و موزيك ها و خيابان ها و آدم
ها و نمايشگاه ها و رستوران ها- يك دليل هم به زور گير مى آيد.
1-
پيرى: مهرجويى شصت و پنج سالش شده و انگار نه انگار. بحث ما سرزنده
دلى و معركه گيرى به وقت پيرى نيست. نكته اصلى اين است كه مهرجويى
با اين فيلم ثابت مى كند آدم مى تواند روشنفكر از كار دربيايد و
چهل سالگى را هم رد كند و باز به فكر تجربه هاى تازه باشد. غر نزند
و زندگى را با تمام وجود حس كند. عوض ناشكرى آن قدر خوب از نعمت
استفاده كند كه ديگر حاجت به شكر هم نباشد. اگر پيرزن فيلم مهمان
مامان دارد آخرين روزهاى قبل از مرگش را با مهمانى و شيدايى و عيش
و طرب مى گذراند، داريوش مهرجويى هم- دور از جان- دهه شصت سالگى اش
را عوض تلف كردن با لذت لمس مى كند.
2- شادى:
مهمان مامان فيلم شادى است و اصلاً هم قرار نيست از اين خصلتش
خجالت بكشد يا بخواهد خودش را كنترل كند. تا دين دينش مى رود و
لذتش را مى برد. غم خوردن را همه بلدند و شاد بودن كار سختى است،
خلاقيت مى خواهد و كار و زحمت. همان شادى اى كه از درون رنج و غم
بيرون بيايد مثل ايمانى كه از دل شك متولد شود، و مهرجويى زحمتش را
كشيده و ترديدش را تجربه كرده است. پس حالا موقعش است. اگر غم و
ترديد بقيه آدم ها را فرسوده مى كند و به فكر خودكشى مى اندازد،
آدمى مثل مهرجويى را آب ديده كرده تا قدر زندگى را بداند. در
شرايطى كه هم دوره هاى استاد، نان شان را از نمايش رگ هاى گردن و
چين هاى پيشانى شان در مى آورند، مهرجويى همه اين چيزها را مى داند
اما انديشمندتر، فروتن تر و متواضع تر از آن است كه دم به تله چنان
شعارهايى بدهد.
3- زندگى
روزمره: انگار مهرجويى نشسته و يادداشت برداشته؛ از بچگى تا به
الان، از شوش تا شميران. مهمان مامان، به عادت ها، به عقده ها، به
آموخته ها، به ارث ها، به تجربه ها و به همه چيزهاى ديگرى كه در
زندگى اغلب ما وجود داشته و دارد پناه مى برد و آن را مى پذيرد و
از يادآورى اين چيزها ما را هم به شوق مى آورد. از جمله ماجراهاى
پسرى كه به گوشه نان تازه يا جعبه شيرينى محكم نخ پيچى شده ناخنك
مى زند و مادرى كه اين را درجا از تاى در جعبه مى فهمد. يا مردى كه
از زنش متنفر است و تا سر يكى از ناخن هاى زن درد مى گيرد، يادش مى
افتد كه عاشقش است
و
پيرزن بدخلقى كه تمام كارهاى دور و برى هايش را تعبير ناجور مى
كند. و آدم هايى كه هر فرد نظامى را جناب سروان و جناب سرهنگ صدا
مى زنند. و پدرى كه اول زير چشم بچه اش را كبود مى كند و بعد حرفش
را گوش مى كند و مردى كه به فكر آبروى خانمش نيست و همه اسرار خانه
را لو مى دهد. فكر مى كنيد اينها هيچ كدام اش مهم نيستند؟ كه اصلاً
خصلت هاى بد و نافرمى هستند؟ كه كجاى اين دروغ ها و عقده ها و
رياكارى ها و تعارف ها ديدنش قشنگ است؟ براى همين است كه مى گويم
برويد و مهمان مامان را ببينيد.
4-
تنفر: قابل قبول و پيش بينى است كه چند وقتى شده از ايرانى بودن
خودتان خسته شده ايد. از اينكه انگيزه هاى مان براى هر كارى، يك
چيز ظاهراً پيش پا افتاده اى است و بعد اسم هاى دهن پركن رويش مى
گذاريم. از اينكه بى خود و بى جهت خودمان را تحويل مى گيريم و ته
دل مان مى دانيم كه از اين خبرها نيست. از اينكه دل مان براى رسيدن
به چيزى و جايى در اين دهكده جهانى غنج مى زند و چون بهش نمى رسيم،
بدش را مى گوييم. از اينكه رياكار و حسود و عقده اى هستيم.
اما
خالقين مهمان مامان با چنان مهر و لطف و ايمانى به همين كمبودها و
غرض ها و عقده ها نگاه مى كنند كه جلوه باشكوهى مى يابند. تماشاى
مهمان مامان يادمان مى آورد كه «پذيرش» هميشه چيز بد و زشت و
احمقانه اى نيست. كافى است يك جور ديگر نگاه كنيم. در چنين شرايطى،
وقتى اين قدر از خودمان متنفريم، سازندگان اين فيلم به مادران با
محبتى مى مانند كه دست نوازش سر طفلكى مى كشند كه زورش را زده و
هيچى نشده. يا حداقل خودش فكر مى كند چيزى نشده.
5-
ريتم: اين وسط
قرار نيست كه فقط به انگيزه ها و سرنوشت آدم ها نگاه كنيم و به وجد
بيائيم. سبك و استيل فيلم بايد كارى كند كه در مدت تماشاى آن به
لحاظ حسى، به يك تجربه دوست داشتنى برسيم. مهمان مامان اگر درباره
شادزيستن است، بايد خودش هم در اين راه دستى بالا بزند. اين است كه
كل فيلم به يك موسيقى وجدآور طولانى شبيه شده. شكل حركت هنرپيشه
ها، سرعت وقوع ماجراهاى مختلف، نوع حرف زدن آدم ها، طرز حركت
دوربين و طول نماهاى فيلم، طورى است كه به تماشاگرش حس و حال شخصيت
هاى داستان، وقتى در برابر سفره پر از غذاهاى لذيذ و رنگارنگ قرار
مى گيرند، دست مى دهد. اينكه در آن لحظه پارسا پيروزفر و امين
حيايى چه كار مى كنند را بايد روى پرده ببينيد. گيرم كه قبل از آن
خودتان به چنين نتيجه اى رسيده باشيد. آخ اگر دسته هاى صندلى سينما
مزاحم آدم نبودند...
6-
پارسا
پيروزفر: نقش معتاد را بازى مى كند نه مثل آينه عبرت و آتقى يا حتى
جين هكمن در ارتباط فرانسوى. يك آدم معمولى دوست داشتنى است كه
عشقش باد زدن منقل كباب ها است تا چيزى هم گير خودش بيايد. اين هم
كه كمى لخ مى كشد يا كشيده حرف مى زند، به اين دليل است كه در
كولاك ماجراهاى فيلم، وجود يك ريتم شكن يا ضد اوج، وجد و طرب صحنه
را اضافه مى كند.
7-
هوشنگ
مرادى كرمانى: سال ها قبل از اينكه فيلمى به اسم مهمان مامان ساخته
شود يا حتى داستان اصلى اين فيلم را بنويسد، مجموعه قصه هاى مجيد
را درآورد با همان نگاه از سر لطف (و البته كمى انتقاد و موذى گرى)
نسبت به آيين ها و مظاهر اين ملت و فرهنگ كه آن وقت ها در وجود
پيرزن مهربانى به اسم بى بى متجلى مى شد و اين روزها در قالب پيرزن
مهربان ديگرى كه بهش مى گويند مامان، ظهور كرده. در آن مجموعه
داستان البته نوجوان بلندپرواز و بازيگوشى وجود داشت كه قدر محبت
بى بى را مى دانست و در عين حال عذاب مى كشيد كه اين مهر و التفات
چه بندهايى به پايش زده. در مهمان مامان از اين خبرها كمتر هست.
تماشاى مهمان مامان به غير از اين هفت تاى اول، فوايد و دلايل
ديگرى هم دارد كه جا براى نوشتن به تفصيل شان نيست. از جمله اينكه
مى فهميد پهن كردن رختخواب براى يك عروس و داماد چه ارج و قربى
دارد و اينكه رفع تناقض هاى زندگى، دائمى نيستند ولى مى توانند
مقطعى باشند و اينكه فيلمسازى چه كار لذت بخشى است، درست مثل غذا
پختن و اينكه فروتنى بازيگرهاى خوبى مثل گلاب آدينه و امين حيايى
براى چنين فيلمى يك نعمت است و اينكه از هر چيزى، حالا هر چقدر
كوچك و بى اهميت، مى شود بزرگ ترين داستان ها و موثرترين درام هاى
عالم را خلق كرد و از هر چيزى، حالا هر چقدر كوچك و كم اهميت، مى
شود رستگار شد... يكى از اين چيزها هم كه مى دانيد، ساختن و تماشا
كردن چنين فيلمى است. |